من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

کلمات من ، اینجا در سیاره‌ای دیگر

تبلیغات تبلیغات

آغاز بیست‌وهشتمین چرخش

لئوی عزیز من هرچقدر بزرگ‌تر شوم ، توی بیست و دو سالگی‌ام مانده‌ام.قلبم را در آن روزها رها کرده‌ام و دوباره به زمان برگشته‌ام.و حالا هرچقدر شمع‌هایم بیشتر شود احساس نمی‌کنم که چیز زیادی تغییر کرده‌است.بیست و هشت‌سالگی را با بدن‌درد و کوفتگی شدید پس از دوازده‌ساعت کوهنوردی آغاز می‌کنم.با تولد کوچک و نمادینی که توی جان‌پناه «امید» برایم گرفته‌شد.(امید؛شاید این هم یک نشانه‌ است.)با پوست سوخته‌ام ، با اتاق کمی نامرتبم ،با لبخند عمیقم توی آینه ، با امیدها و آرزوهایی که این بار قرار است برایشان جنگیده‌شود به استقبال یک فصل دیگر از زندگی خواهم رفت.خیلی امیدوارم به روزهای بعد از این؛ به اتفاقاتی که قرار است مسیر زندگی‌ام را به طرز شگفت‌انگیزی تغییر دهند... از عشق هم شفا یافته‌ام ؛ که در لحظاتی که اهمیت چطور زیستنم برایم زیاد است آ به کمکم می‌آید.برایم آفتابگردان می‌خردو لبخندم طور دیگری عمیق می‌شود
ادامه مطلب

هوا بد است؛ تو با کدام باد میروی؟

لئوی عزیز می‌خواهم بی‌خبر بمانم؛ از دنیا و بازی‌های جدیدی که برایم رو می‌کند ، از ناامیدی‌هایی که از تنم بالا می‌رود و به انتهایی‌ترین معبر گلویم می‌رسد و از آینده‌ای که شاید اگر استرسش را نداشتم حال حالایم بهتر بود. روزهای خوبم ، بیرون‌رفتن‌هایم با آ و میم و گاهی ا ، کوهنوردی‌های نامرتبم ، همه‌ی این‌ها حباب‌های کوچکی هستند. خوشحال نگهم می‌دارند. مرا بالا می‌برند و از زمینی که زندگی‌کردن بر روی آن کار بزرگی‌ست دور می‌کنند. اما به چندساعت نرسیده حباب کوچکم می‌ترکد و من درست روی پاهایم می‌ایستم.شاید هیچکس ، حتا خودم هم نمی‌دانم چقدر همه‌چیز ناگهان دردناک شد.خودم که خودم را زده‌ام به آن راه.که بی‌تفاوتی و گریز از مهلکه را انتخاب کرده‌ام این‌بار.آخر آدم‌ها نمی‌توانند مدام با سرنوشت در جنگ باشند. برای همین گذاشته‌ام با جریان زندگی بروم. خسته‌تر از این هستم که دنبال دلیل برای هرچیز بگردم.پس به م
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها